تبليغاتX
تنهّّّّّّّّّّّّّّّّـــــــــــایی های من

تنهّّّّّّّّّّّّّّّّـــــــــــایی های من

خودكشي

 ميخوا م يه نامه براتون بنويسم


 ((خودكشي))


 

شايد غمگين ولي حرف دله حرف دلي كه شكستست

ميدونيد ميخوام خود كشي كنم اره خود كشي شايد بگي چقدر ادم بدبختي اره بدبختم ولي  نه اين دفعه تنهايي  .ميخوام اوني كه دوسش دارمو دعوتش كنم  تا تنهايي جون ندم اونم رفتن من وحس كنه خب الان منمو اون  ولي اون خبر نداره  ميخوام چكار كنم يه تيغ تو جيبمه   ميخوام هديه ولنتاينشو بهش بدم باز هم يه پذيراي ساده بعد كلي صحبت ودادن هديه  وقت انجام دادن كار اصليه ميشينم يه گوشه  رو زمين  با اين كه سرده ولي  دربرابر گرماي منو اون هيچي به حساب نمياد

 


 

صداش ميكنم بيا د تو بغلم بشينه همش ميگه تو چت شده  ولي خب  بالاخره مياد ميشينه تو بغلم واي چقدر امشب خوشگلو ناز شدي چقدر دوس داشتني شدي بهش ميگم امشب محكم بغلم كن محكم منو ميگيره توبغلش ميگم چشاتو ببندو منو محكم بغلم كن  ميخوا م برات حرف بزنم چشاتو وانكن بزار چشامون وببنديمو باهم حرف بزنيم چشاشو ميبنده وحرف ميزنه  قسمش ميدم چشاشو وانكنه

 


 

تيغ رو درميارم ميخوام رگمو بزنم رگ دست چپمو ميخوام خلاص كنم خودمو ولي داره حرف ميزنه  تيغو ميكشم رو دست چپم زدم رگمو رگ دستمو  اخخخخخخخخخخخخخخخ  ولي محكم لبمو گاز ميگيرم صدام درنياد  مبادا بفهمه و چشاشو وا كنه چه خوني داره ميزنه بيرون تمام كف رو خون گرفته ولي اون چشاش بستست جاي رو نميبينه  داره حرف ميزنه منم ديگه اخراي عمرمه  هي خون از بدنم ميره بيرون   بدنم سرد تر ميشه هي ميگه چرا يخ كردي بيشتر بغلم ميكنه محكمتر تا گرم بشم محكم ومحكم تر ميخواد چشاشو واكنه  ولي خب قسمش دادم وا نكنه دارم خلاص ميشم از خودم از همه چي  البته شرو ع يه بدبختي ديگست

  مدام صدام ميكنه چشاتو باز نكني ها عزيزم باشه خوشگل من وا نكني چشاتو ها ولي از اين دينا خلاص ميشم ميرمو ميرم  من دارم از بالا ميبينمش هي محكم تر بغلم ميكن هي ميگه چرا حرف نيمزني  ولي من ديگه نيستم من ديگه مردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت   توسط میلاد  | 

السلام علیک عشق من عباس(ع)

                     

                 

می گم یادش بخیر همین یه عکس رو از پارسال داشتم که پاک نکرده بودم همین یه عکس رو دارم از خاطرات علامت کشیم ولی خدا رو هزار مرتبه شکر که یه تلنگری به خودم زدم و به هوش اومدم که این راهی که در پیش گرفتم به ترکستان است به قول فیلم اخراجی ها بین خریت و حریت یک نقطه فاصله است می خوام همه گذشته را جبران کنم می دونم خیلی سخته ولی شدنیهراستی دوستای خوبم این عکسم تو اکثر وبلاگ ها هستش می گم نکنه معرف شدم خودم خبر ندارم

انان که حسین(ع) را خدا می خوانند                کفرش به کنار عجب خدایی دارند

(دوستای گلم تو رو خدا تو انتخاب وب لاگ برتر یه کلیک کنید جون من)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط میلاد  | 

نمی دونم

سلام بچه ها من اومدم بعد از دویا سه ماه دوری از شما دوستای خوبم اومدم اول باید یه سلام گرم به خاطره خانوم گل دوست خوبم کنم وبابت برخورد بدم معذرت بخوام

از دست خودم هم خیلی شکایت دارم نمی دونم چرا این قدر تابع هوای نفسم هستم به هیچ گناهی نه نمی گم ولی می خوام امروز سوم ماه محرم با خدای خودم یه عهدی ببندم و تا اخر عمر بهش پای بند باشم این عهد اینه که تا اون جایی که می تونم گناه نکنم و از گناه دوری کنم می خوام از امروز به بعد یه ادم دیگه ای بشم یه ادم کا ملا متفاوت می خوام دیگه گناه نکنم همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت   توسط میلاد  | 

خدا نگهدار

سلام دوستای خوبم اومدم به همه شما چند کلمه صحبت کنم اره با شما خاطره خانوم که حسابی حال منو گرفتی ایرادی نداره می ذارم به حس دوستیت و با شما اقا ارش که همه چیز رو تو یک لحطه فراموش می کنی بگذریم اومدم بکم خدا نگهدار خدانگهدار تا یه وقتی بیام و بروز کنم شاید یک سال دیگه یا شاید هیچ وقت همتون رو دوست دارم همتون رو:))
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط میلاد  | 

به نام او که جان را آفرید و خِرَد را در آن

و دل را

و عشق را

و منطق را

و بی تفاوتی را

و تنهایی را

آه یادم آمد خردمندی گفته بوید:

            کنار هم بیاستید امّا نه چسبیده بهم...

            یکدیگر را دوست بدارید امّا پای عشق را به میان نکشید...

(خلیل جبران)

روزگاری بود می دانستم نباید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  | 

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..

نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

اینم شانس ما..!!!

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟

نظر یادتون نره ...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  | 

چه کودکانه خامت شدم

چه کودکانه لبخند زدم، آن روز که دیدمش

و چه اشکی به چشمانم دوید، در آن لحظه تلخ که از بسترخیال برخاستم و یافتم که تنها در قصه های همیشه دروغ رویاهایم بوده ام.

چه غمی، چه غمی به جانم باز گشت آن روز که تنها چون همیشگیم باز به آن کوچه باز گشتم.

همان کوچه دلتنگیها

همان کوچه بی آغاز و بی پایان که دیوار هایش درختان بودند.

در روزهای پر غم پائیزان می خواهم باز تنها باشم.

تنها ، مثل برگهای نارنجی رنگ درختان سرو در کوچه تنهاییم

تنها با همه خستگیهایم ،

با او و با یاد او
با یاد روزهای او

روزهایی که در خیالم دست در دستش درآن مه، در آن سکوت ، قدم زدیم .

سحر گاه عشق ، سحر گاه زندگی ، سحر گاه امید های فراموش شده ، سحر گاه اشک .

سحرگاه آرزوهای بر باد رفته و آن غروب جانکاه ، که سحر گاهم در آن ، غروب کرد و رفت .

رفت و مرا با تمام آن آرزوهای رویا گونه ام ، با همه آن امید ها و آرزوهایم ، بی رحمانه به کوچه ام راند. به همان کوچه تنهاییم که پر از اشک و برگهای نارنجی پائیزیست.

و من باز تنها شدم.
تنهای تنها.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  | 

 

رفتم - رفتی - رفت

تنها چیزی که باقی موند

اثبات لجن بودن اون

و سادگی من بود

و نفرینی که یک روز شاید دور یا نزدیک پا گیر اون و زندگیش میشه........

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  | 

یاد من

وقتی می بوسه تو رو ، یاد من می اُفتی هیچوقت ؟ 

وقتی نازت میكنه ، یاد من می اُفتی هیچوقت ؟

وقتی گل می ده بهت ، یاد میخكام می اُفتی ؟ 

وقتی زل زدی بهش ، یاد عشق من می اُفتی ؟

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟ یا که نه ؟

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟


وقتی گریه میكنی ، سرتو بغل میگیره ؟

وقتی می خندی بهش ، واسه خنده هات می میره ؟

وقتی با همدیگه هستین ، پیش هم اینور و اونور 

وقتی خیره ای بهش ، واسه چشمات میزنه پرپر ؟

تو رو دوست داره مثل من یا كه نه ؟ 

تو رو رو چشماش میذاره یا كه نه ؟ 

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟ یا که نه ؟

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟


وقتی آهنگی كه با هم می شنیدیم رو گوش میدی ، یادم می اُفتی ؟

به جاهایی که با هم رفتیم میری ، یادم می اُفتی ؟ 

وقتی دوستای قدیمو می بینی ، از من میپرسی ؟ 

خیلی دوست دارم بدونم ، كه حالت چطوره راستی ؟

هنوز عكسم رو نگه داشتی یا نه ؟ 

هوای عشقمونو داشتی یا نه ؟

شبها اسممو صدا کردی یا نه ؟

واسه عشقمون دعا کردی یا نه ؟ 

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟ یا که نه ؟

یاد من می اُفتی هیچوقت ؟


وقتی غصه ت می گیره ، سرتو بغل می گیره ؟

وقتی می خندی بهش ، برای خنده هات می میره ؟

وقتی دلگیره ازت ، تو رو می بخشه مثل من ؟

واسه بوسیدن تو ، می كشه نقشه مثل من ؟

وقتی چشمت پر از اشکه ، اونو می بوسه یا که نه ؟

وقتی دور می شی ازش ، دلش می پوسه یا که نه ؟

تو رو دوست داره مثل من ؟ یا كه نه ؟ 

اشكات رو تنش می باره ؟ یا كه نه ؟ 

تو رو دوست داره مثل من ؟ یا كه نه ؟

تو رو رو چشماش میذاره ؟ یا كه نه ؟ 


............... یاد من می اُفتی هیچوقت ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  | 

سه شنبه ها

قصر رویاهام خراب شد کاخ ارزوهام شکست سقف ارزوهام ربخت رو سرم انگار تو زندگیم یه زلزله ۱۰۰ ریشتری اومده

خدا اخه چرا من من واسه این امتحان خیلی زود بودم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟

اصلا لعنت به این سه شنبه ها مرگ بر این سه شنبه ها نه شما بژین اخه کدوم احمق می گه سه شنبه ها روز خداست بابا سه شنبه ها روز اعزای منه روز سیاه پوشیدن منه مرگ بر این سه شنبه ها مرگ بر این سه شنبه ها.....

خسته شدم خسته.خسته از همه چیز و همه کسو از زندگی از با تو بودن از حرفهای الکی عاشقونه که می گی دوست دارم ولی ته دلت با یکی دیگست

به قول بابام:هرعشقی می میرد خاموشی می گیرد عشق تو  نمی میرد.منم تو همین موندم منظورش از عشق تو کی هستش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط میلاد  |